مظفرمیکائیلی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مظفرمیکائیلی
آرشیو وبلاگ
      پرنسس ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥
از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت اغشته به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان ادم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ادمیت مرد

گرچه ادم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ادمیت مرده بود

بعد هی دنیا پر از ادم شد و این اسیاب گشت وگشت

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت ای دریغ ادمیت برنگشت

قرن ما روزگار انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از ازدگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابه جاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان میکنند دست خون الود را در پیش چشم

خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی نمیدارد روا انچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفت و گو از مرگ انسانیت است

 

                                                               فریدون مشیری

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۴۳ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (2) |

ان گاه که کشتن عاطفه فرهنگ میشود...

دل ها برای مردن سنگ میشود...

من بی صدا به یاد خودم ساز میزنم...

اری دلم برای خودم تنگ میشود...

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۵ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (1) |

من تورا به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر

 

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور در خشم در مهربانی در دلتنگی در خستگی 

در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد.

من تورا به کسی هدیه می دهم که از نگاه سبز تو تشخیص دهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی؟

ای بهانه ی زنده بودنم من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی قلب من بتپد. همانطور عاشق...همانطور مبهم...

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید.ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از من برای تو گریست است؟نه...هرگز..اما تو در عین ناباوری او را برگزیدی

شاید این تقدیر من است که همیشه...دیر برسم...همیشه

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (1) |

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

 

عشقبازی به همین آسانی است...

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (0) |

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

نوشته شده در ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۴۶ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (1) |

من دیگه خسته شدم
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده . . .
پیکر نازک تنها قلمم ؛ زیر آوار غم و درد دگر خرد شده
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس . . .
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس
من دگر خسته شدم . . .
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند
اما ... تو بگو...... گل پرپر شده زیباییست؟؟؟!!! رنگ مرگ ِ عشق آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش . . .
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم . می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب

نوشته شده در ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (0) |

وقتی که خاطره رنگ غم میگیره

وقتی که آینه توی شب ماتم میگیره

دلم میخواد با تموم وجود صدات کنم

تو نیستی اما من دلم میخواد نگات کنم

میشد ازگرمی دستات یه خونه ساخت

یه سرپناه عشق واسه این دل دیوونه ساخت

نوشته شده در ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۵ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (1) |

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...

**************************************************

سلام به همه ی دوستای خوبم.... امسالم تموم شد با تمام بدی ها و خوبی هاش البته واسه من که سال خوبی نبود امیدوارم که سال جدی سال خوبی باشه پر از اتفاق های قشنگ برای همه....شاد باشین....

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (1) |

مرگ

تو بیرون میروی از خانه ات به قصد هر کاری

و شب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری

نمیدانم چه دردی به سراغت امد اما

امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری

پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما

نمیخواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری

همیشه ارزویم در تمام لحظه ها این بود

که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری

ولی افسوس این یک ارزویم هم ز دستم رفت

تحمل میکنم تنها تو را از روی ناچاری

تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف

چه میدانم تو کاش ان رازهایم را نگه داری

چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما

نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فدا کاری

خم کوچه همان خم ماند و جاده همان جاده

تمام روزها گریه همه شب ها پر از زاری

چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد که

سنگین است روی شانه ی من همچنان باری

خداحافظ نه با تو با همه تا اخر عمرم

تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیزاری...............

 

نوشته شده در ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط غزاله نظرات (3) |

شبهای بی قراری دلواپس و فراری

با حالتی پریشان در حال انتظاری

فردای وحشت انگیز شرمنده و غم انگیز

چیز دگر نمانده جز عشقی خاطر انگیز

نسلی همه گریزان از اصل و نسل انسان

گشتند و اخر کار

                                           وامانده و پریشان

هر روز در سپاسم دریای التماسم

هر روز میگریزم

                                       در وحشت و هراسم

 

   --------------------------------------------------------------------------------------

جامی است که عقل افرین میزندش

                          صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

                       میسازد و باز بر زمین میزندش

 

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - شنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥ به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من پایان نامه پرتال زیگور طراح قالب